تبليغاتX
طعم زندگی - مشاهیر ادبی

هـوشنگ ابـتهـاج

هـوشنگ ابـتهـاج در سال 1306 در شهـر رشت زاده شد. دوره آموزش دبـستاني را در هـمين شهـر و آموزش دبـيرستاني را در تهـران به پايان رساند. وي مدتهـا به عـنوان مدير کـل شرکت دولتي "سيمان تهـران" به کار اشتـغـال داشت. چـند سالي نيز از سال 1350 تا 1356 برنامه "گـل هاي تازه" و "گـلچـين هـفـته" راديو ايران را سرپـرستي مي کرد. 

ابتهـاج در دوران دبـيرستان به سرودن شعـر پـرداخت و در هـمان سالهـا اولين دفـتر شعـر خود را به نام "نخـستـين نغـمه ها" منـتـشر کرد. وي با سرودن شعـرهاي عاشـقانه آغاز کرد اما با کتاب "شبگـير" خود که حاصل سال هاي پـر تب و تاب پـيش از 1332 است، به شعـر اجتماعي روي آورد.

در شعـر سايه، دو گـرايش عـمده به چـشم مي خورد: گـرايش عاشقانه و گـرايش اجـتماعـي، و شايد نيازي به گـفتن نباشد که در گـرايش اول، بسيار نيرومندتر و موفـق تر است. شعـرهاي او، به ويژه عاشقانه هايش، زيـبا و دلنشين هـستـند؛ و بر شعـر نو عاشقانه فارسي بي تاثـير نبوده اند. زبان غـنايي پاکـيزه، و درورنمايه اي آميخـته با تصاوير زندگـي و طبـيعـت سرسبز و پـر طراوت پـهـنه هاي شمالي ايران، رنگ ويژه اي به سروده هايش مي بخـشد.

شعـرهاي سايه، در ميان اقـشار شعـردوست و شعـرخوان جامعـه ما با اقـبال چـشمگـيري مواجه است. وي که خود از زهـروان نوگـرايي در شعـر ايران بود، پس از چـندي عـمدتا به غـزلسرايي به شيوه قـديم پـرداخت و اکـنون او را بـيشتر با غـزلهايش مي شناسند تا شعـرهاي نو شيوه اش. 

دفـترهاي شعـر: 

نخـستـين نغـمه ها - 1325
سراب - 1320
سياه مشق - 1332
شبگـير - 1332
زمين، برگـزيده ي شعـر - 1334
چـند برگ از يلدا - 1334
يادگـار خون سرو - 1360
آينه در آينه، برگـزيدهً شعـر - 1368

 

نيـلوفر

اي کـدامين شب!

يک نـفس بگـشاي

جنگـل انبوه مژگـان سياهـت را! 

تا بلغـزد بر بلور برکهً چشم کـبود تو

پـيکـر مهـتابگـون دخـتري، کز دور

با نگـاه خويش مي جويد

بوسهً شيرين روزي آفتابي را

از نوازش هاي گرم دست هاي من

دختري نيلوفرين، شبرنگ، مهـتابي

مي تپد بي تاب در خواب هـوسناک اميد خويش

پاي تا سر يک هـوس : آغوش

و تـنش لغـزان و خواهـشبار، مي جويد

چون مه پـيـچان به روي دره هاي خواب آلود سپـيده دم، 

بسترم را

تا بلغـزد از طلب سرشار

هـمچو موج بوسهً مهـتاب

روي گـندمزار

تا بنوشد در نوازش هاي گـرم دستهايت را

 ابوسعيد ابوالخير

شيخ ابوسعيد فضل الله بن ابي ابي الخير محمد بن احمد ميهني يا ميهنه اي(مهنه اي) از عارفان بزرگ و مشهور اواخر قرن چهارم و اوايل قرن پنجم هجري است، ولادت او در سال 357 هجري در شهرکي بنام ميهنه يا مهنه از توابع خراسان اتفاق افتاده است. 

علوم مقدماتي را که صرف و نحو و لغت باشد، در همان شهر آموخته و چون انديشه فقه داشته به مرو رفته است. در مرو مدت پنج سال در حوزه درس امام ابوعبدالله حضري حاضر شده و پس از درگذشت وي، پيش امام ابوبکر قفال مروزي پنج سال ديگر فقه خوانده است.  سپس از مرو قصد سرخس کرده، چون به سرخس رسيد؛ نزد امام ابو علي زاهر بن احمد که علم تفسير و حديث ميگفته رفته است و چون مدتي تفسير و اصول و اخبار رسول را فرا گرفته، اتفاق ملاقات او با لقامان سرخسي که از عاقلان مجانين بوده افتاده است. لقمان سرخسي او را در خانقاه (پير ابوالفضل محمد بن حسن سرخسي) برده و دست او بدست پير ابوالفضل داده است و اين پير ابوالفضل مريد (شيخ ابو نصر عبدالله بن علي سراج طوسي) بوده است.  پير ابوالفضل مراقب شيخ ابوسعيد بوده و شرايط تهذيب اخلاق و رياضت به او را ياد داده است. شيخ ابوسعيد پس از اخذ طريقه تصوف به ديار اصلي خود (ميهنه) برگشت و هفت سال به رياضت پرداخت و سپس نزديک ابوالفضل محمد بن حسن سرخسي، آمده و به اشاره شيخ و پير خود به نيشابور رفت و در نيشابور از ابو عبدالرحمن محمد بن حسين بن محمد سلمي نيشابوري، صاحب طبقات الصوفيه خرقه ارشاد گرفت و به ميهنه برگشت و در آنجا خانقاهي بنا کرده و به تربيت مريد و رياضت پرداخته و پس از هفت سال با مرگ ابوالفضل سرخسي، به شهر آمل رفته و در آن شهر براي بار دوم از دست ابوالعباس احمد بن عبدالکريم قصاب آملي از خلفاي محمد بن عبدالله طبري، خرقه گرفته و يکسال در شهر آمل مقام کرده و باز به نيشابور بازگشته است. در اين سفرها بزرگان علمي و شرعي نيشابور با او به مخالفت برخاستند، اما چندي نگذشت که مخالفت به موافقت بدل شد و مخالفان وي تسليم شدند. 

ابوسعيد پس از يکسال اقامت در نيشابور به ميهنه مراجعت کرد و عاقبت در همانجا که چشم به دنياي ظاهر گشوده بود، در شب آدينه چهارم شعبان سال 440 هجري، وقت نماز خفتن جهان را بدرود گفت. و روح بزرگ خود را که همه در کار تربيت مردمان ميداشت تسليم خداي بزرگ کرد.

غير از گفتار منظوم عربي و فارسي، دو بيتي و رباعي، از گفتار و مأثورات و حکايات و حالات او، دو کتاب باقي مانده است: يکي (اسرار التوحيد في مقامات الشيخ ابي سعيد) که محمد بن منور ميهني نواده اش آن را تأليف کرده است و ديگري، (حالات و سخنان شيخ ابوسعيد) که بطور احتمال مؤلف آن، کمال الدين محمد، پسر عموي پسر مؤلف اسرار التوحيد است.  "هرمان اته" خاور شناس نامي آلماني درباره شيخ ابوسعيد ابوالخير چنين آورده است:

( وي نه تنها استاد ديرين شعر صوفيانه بشمار ميرود، بلکه صرف نظر از رودکي و معاصرينش، ميتوان او را از مبتکرين رباعي که زاييده طبع ايراني است دانست.  ابتکار او در اين نوع شعر او دو لحاظ است: يکي آنکه وي اولين شاعر است که شعر خود را منحصراً به شکل رباعي سرود. دوم آنکه رباعي را بر خلاف اسلاف خود نقشي از نو زد که آن نقش، جاودانه باقي ماند.  يعي آن را کانون اشتعال آتش عرفان وحدت وجود قرار داد و اين نوع شعر از آن زمان نمودار تصورات رنگين عقيده به خدا در همه چيز بوده است. اولين بار در اشعار اوست که کنايات و اشارات عارفانه بکار رفته، تشبيهاتي از عشق زميني و جسماني در مورد عشق الهي ذکر شده و درين معني از ساقي بزم و شمع شعله ور سخن رفته و سالک راه خدا را عاشق حيران و جويان، ميگسار و مست، و پروانه دور شمع ناميده که خود را به آتش عشق مي افکند.

بديهي است در عقايد شاعرانه ابو سعيد مطالب مبهم و تاريک موجود است و تعيين خط مرز ميان عشق زميني و آسماني، بين مستي مي و مستي عشق الهي بسي دشوار است؛ ولي اين قضيه به استثناي معدودي از استادان نظير حافظ که به طريقه اول تمايل دارد و سنائي، عطار و جلاالدين رومي که به دومي متمايلند، در حق اغلب غزل سرايان و قصيده گويان متأخرتر هم صدق ميکند.  در هر صورت از رباعيهاي ابوسعيد نور تصوف واقعي ميدرخشد مانند اعراض اعراض از علايق زميني و صرف نظر از لذات هر دو جهان، و استخفاف نسبت به رسوم ظاهري اديان و مذاهب، و تقديس مجاهدات آزادمردان راه خدا که در نظر آنان کعبه و بتخانه و خالق و خلق يکيست و عقيده به وحدت کلي و اعتقاد به اينکه اين مظاهر کثيره در عالم ازل با ذات حق يکي بوده اند و جدايي و کثرتي وجود نداشته است. بايد اين را هم گفت که ميان سروده هاي ابوسعيد گاهي احساسات عميق مؤثري مشهود است که نمونه کامل حکم و امثال و نغمه هاي شاعرانه است.)

ملاقات تاريخي ابوسعيد ابوالخير و ابوعلي سينا

در باب عقيده معروف صوفيان که علم مراتب دارد، نخست تجربه حسي يا آزمايش، دوم علم استدلالي يا دانستن، سوم شهود يا ديدن.  حکايت ديدار ابو علي سينا که استاد منطق و حکمت بود و از طريقه مشاء که پايه اش به دليل عقلي است بحث مي کرد، با ابوسعيد ابوالخير که ذوق اشراق داشت و مي گفت علم بايد به مقام شهود رسد در کتاب اسرار التوحيد اينگونه آمده است:

( خواجه بوعلي با شيخ در خانه شد و در خانه فراز کردند و سه شبانه روز با يکديگر بودند و به خلوت سخن ميگفتند که کس ندانست و نيز به نزديک ايشان در نيامد مگر کسي که اجازت دادند و جز به نماز جماعت بيرون نيامدند، بعد از سه شبانه روز خواجه بوعلي برفت، شاگردان از خواجه بوعلي پرسيدند که شيخ را چگونه يافتي؟ گفت: هر چه من ميدانم او مي بيند، و متصوفه و مريدان شيخ چون به نزديک شيخ درآمدند، از شيخ سؤال کردند که اي شيخ، بوعلي را چون يافتي؟ گفت: هر چه ما بينيم او ميداند.)

مـهـدی اخـوان ثـالـث

در سال 1307 در مشهـد چـشم به جـهان گـشود. تحـصيلات ابـتدايي و متوسطه را در هـمين شهـر طي کرد و در سال 1326 دوره هـنرستان مشهـد (رشته آهـنگـري) را به پايان برد، و هـمان جا، در هـمين رشته، آغاز به کار کرد. سپس به تـهـران آمد، آموزگـار شد و در اين شهـر و اطراف آن (کريم آباد ورامين) به تـدريس پـرداخت. 

اخوان چـند بار به زندان افـتاد و يک بار نيز به حومه کاشان تـبعـيد شد. در سال 1329 ازدواج کرد. در سال 1333 براي بار چـندم، به اتـهام سياسي، زنداني شد. پس از آزادي از زندان (سال 1336) به کار در راديو پـرداخت، و مدتي بعـد به تـلويزيون خوزستان مـنـتـقـل شد. 

در سال 1353 از خوزستان به تـهـران بازگـشت و اين بار در راديو تـلويزيون به کار پـرداخت. در سال 1356 در دانـشگـاه هاي تـهـران، ملي و تـربـيت معـلم به تـدريس شعـر دوره ساماني و معـاصر روي آورد؛ و دو سال بعـد، در سازمان انـتـشارات و آموزش انـقـلاب اسلامي (فرانکـلين سابق) به کار پـرداخت و سرانجام در سال 1360 بدون حـقوق و با محـروميت هـميشگـي از تمام مشاغل دولتي، بازنـشسته شد. 

در سال 1369 به دعـوت "خانه فرهـنگ آلمان" براي برگـزاري شب شعـري از تاريخ 4 تا 7 آوريل (15 - تا 18 فروردين) براي نـخـستين بار و آخرين بار به خارج رفـت و ضـمن اين سفـر، از کـشورهاي انگـليس، دانمارک، سوئد، نروژ و فـرانسه ديدن کرد. سرانجام، در اوايل شهـريورماه هـمين سال، چـند ماهي پس از بازگـشت به ميهـن، ديده از جـهان فروبـست. وي در توس، در کنار آرامگـاه فردوسي، به خاک سپـرده شد. از اخـوان ثـالـث چـهار فرزند (يک دخـتر، و سه پـسر) به يادگـار مانده است.

مـهـدي اخـوان ثـالـث، بي ترديد يکي از دو سه سياره بزرگ و ماندني منـظومه رنگـين و پـربار شعـر نـيمايي است که گـرايش نيرومند و پـر دامنه اي در قـلمرو خـويش اعـمال مي کند، و ماه ها و ماهـواره هاي فراواني، هـمچـنان و هـنوز، به گـردش ررر مي گـردند و خواهـند گـشت. 

سروده هاي جادويي وي، که سرشت اجـتماعي سوگـمندانه اي دارند، در قالب سبک و ديدگـاه و زباني که ويژه خود اوست، از بس صميمي، از بس پـر عاطفه از بس پـر احساسند که روح خوانندگـانشان را در درياهاي اشک غـرقه مي کـنند. استعـداد شاعـرانه شگـفت انگـيز او، احساس و عاطفـه نيرومندش، هـمراه با زبان پـر صلابت خراساني اش، شعـرهايش را چـنان از شسته و رفـتگـي و استـواري و پاکـيزگي سرشار مي کند که اغـلب حتي يک واژه اش را نمي توان تـغـيـيـر داد و يا جابجا کرد. 

اخـوان ثالث که در نوع خود يگـانه پاسدار اصيل و يگـانه ميراث دار ادبي و فرهـنگي اين سرزمين باستاني است، چـنان بزرگ است که وي را تـنها با شاعـران بـزرگ جـهان مي توان مـقايسه کرد. 

دفـترهاي شعـر:  

ارغـنون - انتـشارات تـهـران 1330
 زمستان - انتـشارات زمان 1335
 آخر شاهـنامه - زمان 1338
 از اين اوستا - انتـشارات مرواريد 1344
 منظومهً شکار  -  مرواريد 1345
 پـائـيـز در زندان  -  مرواريد 1348
 عاشـقانه ها و کـبود  -  جوانه 1348
 بـهـترين اميد، برگـزيدهً اشعـار و مقالات  -  روزن 1348
 برگـزيده اشعـار - جـيـبي 1349
 در حـياط کوچک پائـيـز در زندان - توس 1355
 دوزخ، اما سرد - توکا 1357
 زندگـي مي گويد اما باز بايد زيست - توکا 1357
 تـرا اي کـهـن بوم بر دوست دارم - مرواريد 1368
 گـزينه اشعـار - مرواريد 1368

 


نـظـرات اخـوان : 

من به يک حساب معـتـقدم که غـزل بـيش از هـرمطلبي مي تواند عـمومي باشد، زيرا در آن سخـن از حالاتي مي رود که بـين هـمه افـراد سالم مشـترک است و حـتا ناسالم. ولي الـبته غـزل داريم تا غـزل .....

من گـمان مي کـنم غـزل من هـمان قـدر به شما مربوط است که شـکايت من از روزگـار و فـرزندان روزگـار. غـزل من هـمان قدر به شما مربوط است که تاًسف من و مرثـيه خواندنم بر درخـتهـا و آشـيانه هاي که يک توفان بي رحـم تابستاني لت و پارشان کرده ... يا ناله ام از اين که چـرا معـنويت در اين روزگـار غـريب مانده، چـرا حـرمت دنـياهاي پـير را نگـه نمي دارند، چـرا شکوفـه ها را پايمال مي کـنـند، چـرا ... خـلاصه اين که غـزل من هـمان قـدر به شما مربوط است که باقي حرفـها. 

 نـقـش عـشق در شعـر شما چـيست؟

نقـش عـشق؟ تمام نـقـش به عـهـده عـشق است، تا عـشق نباشد هـيچ کار هـنري، هـيچ شعـري به وجـود نمي آيد. اما عـشق به چي و کي حرف ديگـري است. من از عـشق مفـهـوم ديگـري براي خود دارم. هـمين الان هـم عـشق مرا وادار به نوشـتن کرده است، عـشق به هـمين لحـظه. و البـته در هـنگـام تغـني و سرايش اين عـشق به مرحـله بي تابي مي رسد .... بي عـشق زندگي مفـهـوم ندارد، اصلا مـمکن نيـست، يا اگـر باشد پـوچ است و هـيچ و سرد و يـخزده، مثـل هـسته زردآلو که از لاي يخ درآوري، بـشکـني و بـبـيني پـوک است. 

عـشق در طـبـيعـت زندگي است، هـسته پـر و پـيمان زندگي است؛ يا حـتا بايد گـفت عـشق خود زندگي است، تعـبـير و لـفظ ديگري است براي مفـهـوم و معـني زندگـي.

+ نوشته شده در  شنبه 1387/03/04ساعت   توسط ثنا  |