تبليغاتX
طعم زندگی
خون شتك زده بود روى كناره هاى نيمكت سيمانى و قرمزى تك لخته هاى خشك، كنار دسته فلزى سبز صندلى خاكسترى جا خوش كرده بود. كلاغ ها بر فراز افراهاى بلند و روى بلندقامت ترين كاج پارك يكصدا قارقار مى كردند. هوا رو به تاريكى مى رفت كه مردى ميانسال با سبدى پر از شير و نان و خامه و روزنامه اى كه زير بغل داشت پا شل كرد. زبان مرد بند آمده بود. يكه خورده و حيران سبد را روى زمين سيمانى گذاشته و با احتياط و ترسى پنهان يك قدم به جلو برداشت. لابد گمان كرده بود يكى از همين معتادهاى بخت برگشته تزريقى است، يا يكى از همين كراك كش هاى مفلوك كه بدنش قبل از تجزيه شدن اين طور اينجا افتاده است. قارقار كلاغ ها نزديك مى شد و دور. انگار ضرباهنگ و ريتمى يگانه گرفته بود. مرد ميانسال دستى به موهاى لاخ به لاخ و تنكش كشيد و آب دهان قورت داد و نفس اش را انگار كه در سينه حبس كرده باشد، يك قدم ديگر برداشت. جسد به صورت افتاده بود روى چمن ها و پاى سمت راست هم كج شده بود. مرد دل و جرأت به خرج داد و جلوتر رفت. درنگى كرد و نشست. به چهره پخمه اش اصلاً نمى خورد كه اين قدر تحمل داشته باشد تا انگشت سبابه اش را خيس كند و بگيرد جلوى بينى جسد. هيچ نفسى نمى آمد. تمام كرده بود. هراسان بلند شد و رفت سمت سبد قرمز كه داخلش پر بود از خريد عصرانه. كيسه هاى مشكى و رنگى خريدها را كنار زد و موبايل رنگ و رو رفته اى را بيرون كشيد و شماره ۱۱۰ را گرفت. لب گزيد و با صدايى كه از ته حلق مى آمد گفت:
ـ اينجا يك نفر مرده است. فكر كنم كشته شده. خون هم آمده ... بله آدرس خيابان شمشيرى...
ماشين هاى پليس كه آژيركشان سر رسيدند، هوا كاملاً تاريك شده بود. سرها از پنجره خانه هاى اطراف بيرون مى آمد و گويى همه محله داشتند از جايى سرك مى كشيدند. يكى از افسران اداره آگاهى جسد را برگرداند. جوانى بود بين ۲۰ تا ۲۲ ساله. گندمگون با موهايى خوش فرم و خرمايى و چهره اى آرام كه انگار سال ها بود زير آن نيمكت سيمانى خوابيده است. يك شلوار جين رنگ و رو رفته پايش بود كه پاچه سمت چپ تا نزديكى هاى زانو بالا آمده بود. رد خون از روى تى شرت سرمه اى رنگش تا امتداد سينه و گلو كشيده شده بود. سروان مهدوى دوباره با دقت و وسواس نگاهش كرد بعد رو به افسر پا به سن گذاشته اى گفت:
ـ جناب سرهنگ چاقو خورده... با چاقو كشته شده. حالا ديگر بحث كراك يا موادمخدر نبود.

ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/03/06ساعت   توسط ثنا  | 

كاركنان بخش فوريتهاى پزشكى شتابان به هر سو مى دويدند. خيلى سريع برانكارد را ازآمبولانس خارج كردند و «مسعود» را به اتاق عمل بردند.
نگاه هاى خيره درميان انوارطلايى پشت پنجره به گذرلحظه ها زل مى زدند.
«مى گن قلبش تركيده. خيلى ام جوونه . ..»
اين را يكى آهسته، درميان شلوغى جمعيت گفت.
شبح سوخته مرگ درفضا پرسه مى زد. به رسم هميشه دقايقى قبل از آخرين لحظه ها، گروه احيا و متخصصان بيهوشى را بالاى سر مصدوم آوردند . بوى عطر و خون با كت و شلوار دامادى مسعود ۲۵ ساله مى آميخت.
دقايقى قبل در چهارراه پارك وى تهران چند جوان «سر به سر» آقا داماد گذاشتند. گوشه اى از پارچه ساتن زرد ماشين عروسى مسعود با باد كنده شد و آرام ازكنار ماشين كنارى گذشت. راننده جوان و دوستانش با حالت غير طبيعى آقا داماد را مسخره كردند و حرف هاى بى ربط زدند. مسعود آدم اهل دعوا نبود. با هزار و يك آرزو داشت به دنبال «ياسمين» -عروس خانم- مى رفت. مهربانى و شعور مسعود زبانزد همه فاميل بود. پدر و مادر عروس خانم و آقا داماد براى خوشبخت شدن بچه ها سنگ تمام گذاشته بودند.
مسعود مثل هميشه سعى كرد عصبانيت خود را كنترل كند. اما شرارت در نگاه راننده ماشين پهلويى موج مى زد. راننده و دوستانش مى خواستند هر طورى شده مسعود را ازماشين پياده كنند. راننده يك دفعه پيچيد جلوى داماد. تعادل مسعود به هم خورد. از ماشين پياده شد. دلش نمى خواست روز جشن بزرگ زندگى اش را تلخ كنداما به محض پياده شدن از ماشين، پسر ها با حالتى وحشيانه بر سرش ريختند و بى درنگ چاقوى بزرگى در قلبش فروبردند . . .

ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه 1387/03/03ساعت   توسط ثنا  | 

از كودكى زندگى بر وفق مرادم بود. پدر پولدارى داشتم كه هميشه حامى و پشتيبان همه اعضاى خانواده بود. پسر ارشد خانواده ام بودم، به همين خاطر مادرم اجازه نمى داد حتى براى يك لحظه آب تو دلم تكان بخورد.
خلاصه ! هر چه مى خواستم خيلى زود در اختيارم قرار مى گرفت.
با اين وجود، هيچ گاه سعى نكردم از فرصت هاى خوبى كه در خانواده داشتم، سوء استفاده كنم.
موقع بيكارى، به جاى آن كه وقتم را در كوچه و خيابان سپرى كنم، سعى مى كردم تا به پدرم در كارهايش كمك كنم. او هم به خاطر علاقه مندى ام به كار، هميشه دستمزد خوبى به من مى داد. به طورى كه وقتى تحصيلات دانشگاهم تمام شد، با پول هايى كه پس انداز كرده بودم و همچنين قدرى هم كمك مالى پدرم توانستم در يكى از مراكز معتبر خريد تهران مغازه اى دست و پا كنم. هميشه شغل آزاد را به يك كار ادارى ترجيح مى دادم چون فكر مى كردم در اين كار موفق تر خواهم بود.
واقعاً هم همين طور بود. چون در كمترين زمان ممكن توانستم با كار و تلاش خودم و سودى كه از مغازه به دست آورده بودم، ۲ مغازه ديگر نيز در همان مركز، خريدارى كنم.
تقريباً در اوج جوانى به همه آرزوهايم رسيده بودم. خانه، ماشين، شغل خوب و پردرآمد و غيره اما فقط يك چيز در زندگى كم داشتم، زندگى مشترك.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه 1387/02/27ساعت   توسط ثنا  | 

عقربه هاى ساعت ۹ و ۳۰ دقيقه شب را نشان مى داد. مرجان و فرشته يك بار ديگر برنامه هايشان را مرور كردند. اضطراب در چهره هردو نفرشان موج مى زد. آهسته، آهسته و بدون اين كه هم اتاقى هايشان حرف هاى آنها را بشنوند با هم حرف مى زدند. لباس هاى بيرون خانه شان را به تن كردند، تا در وقت مناسب نقشه خود را اجرا كنند. سكوت سنگينى حكمفرما بود. تنها صداى باز و بسته شدن در اتاق ها توسط مسئول شيفت شب شنيده مى شد. همزمان با نزديك شدن نگهبان مرجان و فرشته خود را به خواب زدند. مسئول مركز هم به خيال اين كه همه خواب هستند به اتاق رفت و پشت ميزش نشست. دو دختر نوجوان كه مى دانستند سركشى بعدى حداقل چند ساعت ديگر صورت مى گيرد بلافاصله كيف هاى خود را برداشته و پاورچين پاورچين به راه افتادند. وقتى به پشت حياط رسيدند از بالاى ديوار كوتاهى كه چند روز قبل آن جا را شناسايى كرده بودند، به خيابان پريدند.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/02/25ساعت   توسط ثنا  | 

بارها در صفحه حوادث روزنامه ها سرگذشت زنانى را خوانده بود كه به اتهام قتل شوهران خود، بلاتكليف پشت ميله هاى زندان مانده يا پرونده زندگى شان براى هميشه بسته شده بود. با اين حال هيچگاه تصورش را هم نمى كرد كه روزى اسم و عكس خودش را هم به عنوان جنايتكار در روزنامه ها چاپ كنند. به راستى كه غم انگيز است. زندگى ۲۵ ساله آنها حالا رنگ خون گرفته است. هيچ وقت فكرش را هم نمى كرد كه آنقدر بى اختيار شود كه در پاسخ به ناسزاها و كتك هاى شوهرش او را با كارد آشپزخانه از پا درآورد. هرچه فكر كرد يادش نيامد در طول سال ها زندگى پردرد و رنج حتى براى يك بار پاسخ بى مهرى ها و ضرب و شتم هاى شوهرش را داده باشد و در مقابل رفتار ناشايست او مقابله به مثل كرده باشد. پس اين دفعه چه اتفاقى افتاد كه اين گونه رفتار كرد. مثل هر روز صبح زود از خواب بيدار شد تا براى ناهار همسر و پسرش غذايى تدارك ببيند و بعد هم راهى محل كارش شود. اما انگار همه چيز دست به دست هم داده بود تا آن روز سرنوشت «بيتا» به گونه ديگرى رقم بخورد.
ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/02/23ساعت   توسط ثنا  | 

اتاق بازپرسى مانند هميشه شلوغ بود. چند زن و مرد در همهمه و هياهوى جمعيت منتظر انجام كارشان بودند.
در اين ميان زن جوانى آرام و بى صدا روى صندلى رديف آخر نشسته بود. دقايقى بعد همزمان با خلوت شدن اتاق، بازپرس كه تازه متوجه حضور زن ناشناس شده بود از وى درباره علت حضورش پرسيد.
زن از روى صندلى برخاست و ورقه اى را روى ميز گذاشت. بازپرس پس از مطالعه نوشته ها سرش را بالا آورد و با تعجب پرسيد: نوشته هاى روى كاغذ حقيقت دارد
زن با صراحت گفت: «بله همه آنها حقيقت محض است.»
سپس بازپرس از زن جوان كه به عنوان شاكى در دادسرا حاضر شده بود خواست همه ماجرا را از ابتدا برايش شرح دهد.
- آقاى قاضى حدود يك سال قبل همسرم به خاطر مشكلات مالى و بدهى مجبور شد سهم خانه اش را به شريكش واگذار كند. پس از عقد قرارداد خريدار يك فقره چك ۵۰ ميليون تومانى به شوهرم داد. اما چند روز بعد كه براى وصول چك به بانك رفتيم متوجه شديم پولى در حساب نيست.
شوهرم كه به شدت ناراحت و عصبى بود به سراغ شريكش رفت اما گفت وگوهايشان به نتيجه اى نرسيد. تا اين كه بالاخره مجبور به شكايت از او شد.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه 1387/02/20ساعت   توسط ثنا  | 

طراح لباس ايرانى مقيم خارج كه با مهريه ۱۳۸۳ سكه طلا به عقد تاجر قلابى درآمده بود، وقتى پى برد شوهرش، همسر و فرزند دارد با ارايه دادخواست مهريه، تقاضاى طلاق كرد.
اين در حالى است كه شوهر وى نيز به اتهام كلاهبردارى و جعل، از همسرس شكايت كرده است.
زن با لباس و كيف و كفش گران قيمت با چهره اى عصبانى سوئيچ خودرويش را دايم در دست مى چرخاند و با نگاهى پر از خشم و نفرت به مردى خيره مى شود كه آرام روى صندلى نشسته است. قاضى دادگاه خانواده دقايقى بعد سر از پرونده برداشته و نگاهى به زن و شوهر حاضر در محكمه مى اندازد و رو به مرد مى گويد: پرونده حكايت از يك كلاهبردارى خانوادگى دارد و شما از همسرتان شكايت كرده ايد كه در غياب تان با سوء استفاده از اعتماد و جعل مدارك دولتى، هزاران يورو از حساب تان در دو بانك شهر لندن برداشت كرده است. در اين مورد توضيح دهيد.
مرد همين كه از جا برخاست و در برابر قاضى محكمه ايستاد آرام و شمرده گفت: ...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/02/19ساعت   توسط ثنا  | 

مرد نيمه هاى شب پس از پايان كارش قدم زنان در كوچه تاريك به سوى خانه مى رفت كه ناگهان با شنيدن صداى گريه نوزادى سر جايش ميخكوب شد.
كوچه خلوت بود و خيابان ها بى رفت و آمد. شهر در خواب بود. براى لحظه اى سايه اش روى صورت نوزاد قنداق پيچ افتاد.
نوزاد را در آغوش كشيد. چند لحظه اى به او خيره ماند. نفس هاى گرم بچه كه به صورتش خورد، سرش را عقب كشيد و با دلهره چشمانش را به او دوخت.
ناگهان احساس كرد چيزى ته قلبش فروريخت. وجدانش اجازه نمى داد نسبت به سرنوشت اين موجود ناتوان بى تفاوت باشد.
ابتدا تصميم گرفت به راهش ادامه دهد و بگذرد. اما در اين ميان احساس كرد روحش شرم زده است. ديگر فرصتى براى درنگ و فكر كردن نبود. انگار مشيت الهى چنين بود كه او و همسرش پس از مرگ زودهنگام و پى در پى سه فرزندشان اين گونه صاحب فرزندى شوند. با خود گفت شايد دست تقدير او را در آن شب دم كرده به كوچه خاموش، كنار تير برق كشانده است.
طفل معصوم را به دقت بررسى كرد اما هيچ نشانى نيافت. به آسمان پرستاره نگاهى انداخت. مهتاب مى خنديد و ستاره ها هم چشمك مى زدند. همان شب نام نوزاد را «ستاره» گذاشت.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/02/18ساعت   توسط ثنا  | 

انگار همين چند روز پيش بود كه در پارك شفق نگاهم به دهان بى كلام و چشمان معصومش گره خورد.
هيچكدام چيزى به زبان نمى آورديم اما گويى قلب هايمان با هم حرف مى زدند.عصرهاى پنجشنبه به همراه گروهى از جوان هاى ناشنوا در اين پارك دور هم جمع مى شديم و با زبان اشاره از مشكلات و خاطراتمان حرف مى زديم.اما آن روز ...

ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/02/18ساعت   توسط ثنا  | 

وقتى از راهروهاى دادگاه پائين آمدم، چشمم به فرهاد افتاد كه بى صبرانه كنار ماشينى به انتظارم ايستاده بود. خجالت زده به طرفش رفتم، اما او با لبخند مرا در آغوش گرفت.دقايقى به سكوت گذشت، اما در ميانه راه خاطرات گذشته براى هزارمين بار به ذهنم هجوم آورده بود.يك سال پيش، پس از ماه ها تلاش و جست و جو به عنوان منشى يك شركت توليدى استخدام شدم. مدتى بعد هم به «فرهاد» - رئيس شركت - علاقه مند شدم. او هم پيشنهاد ازدواج داد. من كه حسابى غافلگير شده بودم...
ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/02/18ساعت   توسط ثنا  |