از كودكى زندگى بر وفق مرادم بود. پدر پولدارى داشتم كه هميشه حامى و پشتيبان همه اعضاى خانواده بود. پسر ارشد خانواده ام بودم، به همين خاطر مادرم اجازه نمى داد حتى براى يك لحظه آب تو دلم تكان بخورد.
خلاصه ! هر چه مى خواستم خيلى زود در اختيارم قرار مى گرفت.
با اين وجود، هيچ گاه سعى نكردم از فرصت هاى خوبى كه در خانواده داشتم، سوء استفاده كنم.
موقع بيكارى، به جاى آن كه وقتم را در كوچه و خيابان سپرى كنم، سعى مى كردم تا به پدرم در كارهايش كمك كنم. او هم به خاطر علاقه مندى ام به كار، هميشه دستمزد خوبى به من مى داد. به طورى كه وقتى تحصيلات دانشگاهم تمام شد، با پول هايى كه پس انداز كرده بودم و همچنين قدرى هم كمك مالى پدرم توانستم در يكى از مراكز معتبر خريد تهران مغازه اى دست و پا كنم. هميشه شغل آزاد را به يك كار ادارى ترجيح مى دادم چون فكر مى كردم در اين كار موفق تر خواهم بود.
واقعاً هم همين طور بود. چون در كمترين زمان ممكن توانستم با كار و تلاش خودم و سودى كه از مغازه به دست آورده بودم، ۲ مغازه ديگر نيز در همان مركز، خريدارى كنم.
تقريباً در اوج جوانى به همه آرزوهايم رسيده بودم. خانه، ماشين، شغل خوب و پردرآمد و غيره اما فقط يك چيز در زندگى كم داشتم، زندگى مشترك.
عقربه هاى ساعت ۹ و ۳۰ دقيقه شب را نشان مى داد. مرجان و فرشته يك بار ديگر برنامه هايشان را مرور كردند. اضطراب در چهره هردو نفرشان موج مى زد. آهسته، آهسته و بدون اين كه هم اتاقى هايشان حرف هاى آنها را بشنوند با هم حرف مى زدند. لباس هاى بيرون خانه شان را به تن كردند، تا در وقت مناسب نقشه خود را اجرا كنند. سكوت سنگينى حكمفرما بود. تنها صداى باز و بسته شدن در اتاق ها توسط مسئول شيفت شب شنيده مى شد. همزمان با نزديك شدن نگهبان مرجان و فرشته خود را به خواب زدند. مسئول مركز هم به خيال اين كه همه خواب هستند به اتاق رفت و پشت ميزش نشست. دو دختر نوجوان كه مى دانستند سركشى بعدى حداقل چند ساعت ديگر صورت مى گيرد بلافاصله كيف هاى خود را برداشته و پاورچين پاورچين به راه افتادند. وقتى به پشت حياط رسيدند از بالاى ديوار كوتاهى كه چند روز قبل آن جا را شناسايى كرده بودند، به خيابان پريدند.