گربه کوچک و ناز راحت و شاد بگرد؛ هر کجا خواست دلت برو،آزاد بگرد...
روزي, روزگاري پيرمرد و پيرزن فقيري در آسياب خرابه اي زندگي مي كردند. سال هاي سال بود كه پيرمرد پرنده مي گرفت مي برد بازار مي فروخت و از اين راه زندگي فقيرانه اش را مي گذراند. روزی از روزها... ر
روزي, روزگاري دهقاني گربه اي داشت كه از بدجنسي لنگه نداشت.يك روز دهقان از دست گربه كلافه شد. او را گرفت برد به جنگل و به امان خدا رها كرد. گربه راه افتاد تو جنگل. رفت و رفت تا به روباهي رسيد...