تبليغاتX
طعم زندگی
هاهاها هوهوهو   باد آمد بادآمد   درباغ سيب ما   شادآمد شادآمد...
ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه 1387/02/06ساعت   توسط ثنا  | 

مادربزرگ وقتي اومد خسته بود چار قدشو دور سرش بسته بود...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه 1387/02/06ساعت   توسط ثنا  | 

دستم به دستت   عمرم به پايت   چشمم به راهت   جانم فدايت...
 

ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه 1387/02/06ساعت   توسط ثنا  | 

من مرغ عشقم   زيبا و طناز   در حال خواندن   سرگرم آواز...

ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه 1387/02/06ساعت   توسط ثنا  | 

درخت سبزپوشم  شكفته ام به گلشن  بهار غنچه بارم  پر از شكوفه ام من...
ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه 1387/02/06ساعت   توسط ثنا  | 

گربه کوچک و ناز راحت و شاد بگرد؛ هر کجا خواست دلت برو،آزاد بگرد...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه 1387/02/06ساعت   توسط ثنا  | 

تو يک مدادي، جسم تو بي جان، حرفت سياه است؛ اما دل تو از روشنايي...
ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه 1387/02/06ساعت   توسط ثنا  | 

 پنجره و آسمان طاقچه و عنكبوت ساعتِ مادربزرگ مي‎گذرد از سكوت ...
ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه 1387/02/06ساعت   توسط ثنا  | 

غرق نور است و طلا گنبد زرد رضا بوي گل، بوي گلاب مي‎رسد از همه جا مثل يك خورشيد است...
ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه 1387/02/06ساعت   توسط ثنا  | 

گفتم پدرم را دوست دارم؛ چشمم به سوي آسمان بود؛ خورشيد مي خنديد و گوشش بر گفت و گوي آسمان بود. شايد صدايم را شنيدند؛ چون ...
ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه 1387/02/06ساعت   توسط ثنا  | 

 کلاغي در خيابان نشسته روي سيمي؛ تکاني مي خورد گاه به پرواز نسيمي، ببين،آقا کلاغه ...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه 1387/02/06ساعت   توسط ثنا  | 

روزي, روزگاري پيرمرد و پيرزن فقيري در آسياب خرابه اي زندگي مي كردند. سال هاي سال بود كه پيرمرد پرنده مي گرفت مي برد بازار مي فروخت و از اين راه زندگي فقيرانه اش را مي گذراند. روزی از روزها...  ر

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه 1387/01/23ساعت   توسط ثنا  | 

روزي, روزگاري دهقاني گربه اي داشت كه از بدجنسي لنگه نداشت.يك روز دهقان از دست گربه كلافه شد. او را گرفت برد به جنگل و به امان خدا رها كرد. گربه راه افتاد تو جنگل. رفت و رفت تا به روباهي رسيد...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه 1387/01/23ساعت   توسط ثنا  |